خسته ام

از بی کسی های غریبی

که نشسته گوشه دنج اتاق خالی افسردگی هایم

خسته ام از رفتن ماهی

که در پایان شبی عاشق گرا می خواهدم

لرزان و طولانی............

خسته ام از سردی ی  دستان بی مهر اقاقی

پریشان کنار دشت الاله

دوست دارم با تمام بی کسی ها قهر باشم

با دلم لرزان و طولانی غریبی سر کنم شاید...........

دلی اید ..

خدایی از کنار سایه ها خواند..

دوباره ماه ارد بر تمام بی کسی هایم

دوباره سر کند ان قصه افسون جادوها

بر تمام غصه هایم

اشک شادی ارد و درگیر تنهایی کند شبهای سردم را

من اینم ..

گر تو خوانی این نوشته خوب دانی

من پریشانم ... پریشان

مثل چروک دست ان مادر بزرگی

که تمام اسمان از رنگ رخسارش

 کنار خانه غمگین تنهایی نشسته

تا که او باز اید از بند تنهایی

پریشانم............پریشان

تو با من گفته ها بنمودی و تنها رها کردی مرا

تو با من از جفا کردن نگفتی

عشق گفتی

شور گفتی

جفا کردی

چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟