سراسیمه هایم
سراسیمه هایم به گوش خدا هم رسید
در تراس کوچک تنهاییم در گوشه ارام چرخ نیلگون برای نداشته هایم می نویسم
تلنگر سایه خاطرات قدیم ندایم می دهد به رفتن
به کجا و برای چه می دانم و نمی دانم
جاده ی درازیست بین انجا که امدم و انجا که خواهم رفت
بین تولد تا مرگ
اما کوتاه
کوتاهتر از دقیقه هایی که انتظار کشیدم
باور نمی کنم و نخواهم کرد پاسی از عمرم گذشت
باور نمی کنم دیگران مرا کوچک صدا نمی زنند
باور نمی کنم می بایست مثال پدران پدر شوم و مثال انان بزرگ
اما زیباست گر چه بزرگ می شوم هیچ گاه به انان نمی رسم
مثل تیر ی که از کمان رها شده باشد
من تیر دومم و هیچ گاه به او نمی رسم
فقط می بینم اورا با تمام زوایا که کجا و چه زمان خواهد نشست
انجا کمی دورتر یا نزدیک تر من هم باید این مسیر را رها کنم
باورم نمی شود می توانم مثال داستانهای پدر برای کوچک ها داستان بسرایم
باورم نمی شود سقف خراب خانه را حال من می بایست ممارست کنم
باورم نمی شود مادربزرگی نیست
همهگیشان به مقصد رسیدن
و من در مسیر همگان می روم اما مسیر طوفانی و نا به هنجار است
به امید رسیدن نه بیشتر...... در حد انان
همه ادمها دگرگون
ولی اینجا ....حال ...
وقتی به بازی گنجشک ها می نگرم
انان همانند
همان!!!!!!!!!!!!!!!
باران همان
پرستو همان
اسمان همان
کوه و صحرا همان
و.............
چقدر کوچکیم
چقدر بیهوده
گاهی وقتها فکرم به من می گوید ما مثل بستنی هستیم
زود می اییم
شیرین
و دیر بجنبیم خراب
و عمری کوتاه
عجب دنیای کوتاهی
عجب بیهوده بودنی
عجب....
برای باران(علی باقری)