سلام اشنای غریب

سلام نفسهای خسته پیر مرد کنار کوچه نزدیک غروب

اهای قاصدک تو چطور می گذرد حال و هوایت

پشت سرم کوه غصه هاست

نمی خواهم به اینه سمت راست نگاهی بکنم

از گذشته ها میترسم

و از جلو رفتن واهمه......

اه

اه خدای من

از ماندن و سکوت می میرم

تمام نیست!!!!!!!!!!

 تو را به خاک مادر بزرگی که نفس های هر صبحم با بوسه اش بوی زندگی می گرفت

و حتی  هوای ارامگاهش تنهاییم را قد دیوار غربت بزرگ می کند

اهای مرد سیر ...چاق ..مست ...فاحشه

من ازخدا فاصله گرفتم

تو از او فراری

من دل تنگ

تو دل پر

خدای من

سلام

سلام خدا

عزیزو همدم شبهای سیاه

سلام پاره تن

سلام همه چیزو همه کسم

تو چطوری

اری با تو ام

با تو

علی

با دست و پا و اندامت

سلامی به انها نمی کنی؟

دوست دارم

ولی روی سلام کردن هم ندارم

شرمنده انانم

که نا خواسته

کج و لنگ ...همراه اجباری این تنهاییند

اهایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بارون

ببار

بشوی

ببر تمام منه گم شده کم

بشکن تمام غروره پوشالیه این بزرگ مرد کوچک را

سلام خدا

بازم سلام

سلام خدا